ببین مرگ مرا در خود که مرگ من تماشائیست
مرا در اوج می خواهی تماشا کن.تماشا کن...
دروغین بودم از دیروز.مرا امروز تو حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند،تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟
رفیقان یک به یک رفتند .مرا با خود رها کردند.همه خود درد من بودند.گمان کردم که همدردند...
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما.همه از من گریزانند .تو هم بگذر از این تنها......
کوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و کوچک کنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جادهبودن و نرفتن؛ درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است که بروی وبیرهاورد برگردی. کاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست...
مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت.
و نشنید که درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز کردهام و سفرم را کسی نخواهد دید؛ جز آن که باید.
مسافر رفت و کولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود... به ابتدای جاده رسید. جادهای که روزی از آن آغاز کرده بود.
درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود. زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در کولهات چه داری، مرا هم میهمان کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، کولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز که میرفتی، در کولهات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در کولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت...
دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نکردم و تو نرفتهای، این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست.....
و مــــــی شــــــمارمــــــ لحظـــــــــه های بـــــــودنتـــــــــــ را
چشـــــــمانمـــــ را که می بنــــــــدم گهگاهـــــــــی برایمــــــــ می خوانیــــــــــ
دفتــــــــر ســـــــــــفیدمـــــــ را می گشـــــــــــــایمــــــــــ
می نشــــــــــــینمـــــــــ در خلوتـــــــــــــــ اتاقــمــــــــــــ
و از ســــــــرمای نبـــــــــــودنتــــــــــــــ خود را در آغوشـــــــــــــ می کشـــــــمــــــــــــ
و ســــــکوتـــــــــــــــ لحظه هابمــــــــــ را می نگــــــارمــــــــــ
برای کســـــــــیـــــــــــــ که مثلــــــــــــ خـــــــــــــون تو رگــــــــــــــــــــــهامه
امــــــــــــــــا ..................
انگار گذشته های تلخ از خاطرم رفتنی نیست .
آن صحنه تلخ عشق فراموش شدنی نیست !
اتاقی پر شده از دود سیگار ... این اعتیاد به خاطر تو نیست ، شاید به خاطر این روزگار است ..
کاش گذشته ها نیز دود شوند و به همین راحتی به هوا بروند ...
کاش در دلم چیزی نماند از قصه ی تلخ عشق !
گهگاهی که تنها هستم اشک میریزم و خودم را سرزنش میکنم ، با خود میگویم روزی از یاد میرود خاطرات تلخ ...
اما آنچه که میگویم تنها برای آرامش این دل است..
از درون قلبم چه خبر ؟ خبری نیست جز غوغای غم ها !
حالی پریشان دارم ،غمی بی پایان دارم ،انگار باید پا به پای خاطرات سوخته ، سوخت ...!!
انگار باید مثل سیگاری که همیشه میسوزد ،خاکستر شد ...!
خاکستر شد و از صحنه ی روزگار محو شد .
من که میدانستم از قصه تلخ عشق چیزی که به جا میماند همین است . خاکستری که روزی بر باد میرود ...!!!
هنوز آثار این سوخته بر دلم به جا مانده و گهگاهی با یاد تو هیزمی که در گوشه ی قلبم افتاده ،شعله ور میشود . و باز هم میسوزاند قلبم را .....
فکر نکن که اعتیاد من به خاطر تو است ،اینها همه تقدیر و سرنوشت من است ...
بیخیال دنیا حال من همیشه پریشان است .........
به حرمت قدم هایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ...
به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم اعتنا نکردی !
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از رویاها دلگیرم .
حال من یه گوشه تنهام به یه عکس یادگاری .....
وزمانی فرا می رسد که به ورای عشق می رسی ...
زمانی فرا می رسد که پیوند می یابی و از این پیوند لذت می بری .
و رمانی فرا خواهد رسید که تنهایی ... و از زیبایی تنها بودن لذت می بری ....
آری هر چیزی و هر زمانی زیباست .....
من در اوج بی کسی ام . کسی نیست اینجا جز تنهایی که همدرد من است ...!!!
برایم می خواند آوازی با صدای آرامش . میداند که در قلبم چه می گذرد .
در این آرامش ظاهری و نا خواسته ام ، باطنی آشفته دارم . از صدای آواز عشق بیزارم که مرا اینگونه در حسرت روزهای بهاری برده است !
من در اوج تنهاییم و تنهایی در اوج خوشحالیست ، زیرا دیگر تنها نیست و مرا دارد !!
وقتی به درد و دل تنهایی گوش میدهم ، با خود می گویم که ای کاش از آغاز تنها بودم که اینگونه در غم پایان ننشینم .
آن غوغایی که در روزهای عاشقی قلبم داشت دیگر ندارن ،بی قرار و بی تاب نیست ، انتظار برایش معنی ندارد .!
با اینکه در اوج تنهایی ام اما با تنهایی رفیقم ، هم او درد مرا می فهمد و هم من راز تنهایی را از نگاه پرنده تنها می خوانم !
دیگر شب و روز درد مرا نمی فهمد ، ماه نگاهش به عاشقان است ، ستاره ها به سوی دیگر چشمک میزنند و خورشید به آن سو می تابد که کسی آنجا به انتظار نشسته است ...
من در اوج تنهایی ام و میدانم که تنهایی در این روزهای بی روح دوای درد قلب شکسته ام نیست .
گرچه پر از درد است اما باید سوخت. گرچه طعمش تلخ است اما باید چشید!
تنهای زود گذر است اماگذر همین چند لحظه مرا می ازارد .
خواستم به فردا امید داشته باشم ، غروب که آمد مرا از فردا نیز نا امید کرد ....
به انتظار طلوعی دیگر مینشینم ، یک شب دیگر در اوج تنهایی و شاید یک آغاز دیگر در فصل عاشقی !!
من دوست نمی خواهم ... من گریه نخواهم کرد ... من اشک نخواهم ریخت ...
من خسته نخواهم شد ... افسرده نخواهم شد ...
فریاد زنم . فریاد : من عشق نمی خواهم .. معشوق نمی خواهم ...
می خندم و می رقصم
فریاد زنم . فریاد : اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم .
من درد جدا بودن بر گور عیان کردم .
افسوس نخواهم خورد . افسانه نمی بافم . بر شانه ی هر بادی کاشانه نمی سازم ...
من زشت نمی گویم بر چهره ی معشوقم . او خوب و وفادار است ...
من خسته و رنجورم امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد ...
لیکن به دل شادم سرمشق کنم امروز :
دنیای خودم گرم است . من دوست نمی خواهم
میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم ؟
حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد .
آن دو با هم به کنار ساحل رفتند .
وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را دراورد .
دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت .
از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت است .
اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود .........
تنها که میشی تازه می فهمی دنیا چقدر بزرگه و تو چقدر از همه ی اونایی که دوسشون داری ، دوری ........
وقتی تنهایی آدم به خودش میاد ، تازه می فهمه که زندگی چقدر بالا و پائین داره .
می فهمی که دیگه کسی نیست که وقتی دلت میگیره و گریه می کنی نازتو بکشه ....
کسی نیست سرش داد بزنی و بگی پول می خوام و اون بهت بده و هیچی نگه .
هیچکی وقتی مریض میشی غصه ات رو نمی خوره ..
با کسی دردودل نمی کنی چون سنگ صبورت رو یه جای دور جا گذاشتی .
هر کی بگه بالای چشمت ابروئه غم عالم میریزه تو دلت و راهی جز تحمل نداری .
شبا یواشکی گریه می کنی تا کسی اشکات رونبینه و بهت نگه بچه ننه .
چشمت به تلفن سفید میشه که اونایی که دوسشون داری بهت زنگ بزنن . ولی........
گاهی دلت می خواد داد بزنی ، گریه کنی ، جیغ بکشی و بگی که چقدر تنهایی....
ولی یهو یاد اونی می افتی که حتی مادر هم رهات کرداون باهات اومد. کسی که آدما بهش می گن :
خدا
به چه چیز ؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟
به چه می خندی ؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد ؟ یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟
به چه می خندی تو ؟ به دل ساده ی من که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست ؟
خنده دار است ..... بخند !!!
فکرو ذکرم تو بودی اون روزا یادته
اون دل کوچیکه من جلوی پات بود یادته
رفتیو با رفتنت پا گذاشتی رو دلم
سرم داره گیج میره تو کجایی عشقه من
وقتی میخواستی بری گفتی بهم غصه نخور
دلو سپردم من به تو غصه نخور
گفتم بهت زود بیا دل من تنگه برات
تو نرفتیو میگی آخه عزیز دلت میاد
میگفتی من برمیگردم خیلی زود
دلو جونم همشون فدای یه تاره موت
ولی رفتیو خیلی وقته نامه ندادی تو برام
آخه پس چی شد بگو تو جواب نامه هام
یه نامه همش دادی همون شده آب غذام
نمیدونی یه غمیه بهم میگه باهات میام
من غمو می خوام چکار آخه تو بهم بگو
فقط نگو دوست ندارم جونه من اینو نگو
آخه عاشقت بودم دیوانه وار باور بکن
دل من تنگه به راحت تو منو یاریم بکن
شبا یه غمی میاد تویه سینم باهام حرف میزنه
می خواد نا امید کنه از نا امیدی دم میزنه
شایدم دیگه نیای این جوری که بوش میاد
فکر کنم وقتی بیای ببینی جنازم رو دوش میاد
اون موقع بگو ببینم دلت برام تنگ میشه ؟
این زمین و آب گل برای تو چه رنگ میشه؟
خلاصه کشتی مارو با این ادائو اشوه هات
دل من تنگه برات* تنگه برات* تنگه برات
وای الان صبح میشه هو هنوز که من نخوابیدم
یه روز دیگم تموم شدش ولی من نفهمیدم
دفتر شعرم دیگه پر شده کجایی تو می خوام برم
دیگه کاری ندارم اینجا روی زمین دارم میرم
تو نبودیو غمت عشقه تو کشت مارو
زیر خاک دفنمو خاک خورد مارو
تو نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم اما به من نیاموختی که چگونه تو رو فراموش کنم !!!!!!
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!
ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!
کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!
گفت : بازی
به نوجوانی گفتند : عشق چیست؟
گفت : رفیق بازی
به جوانی گفتند : عشق چیست؟
گفت : پول و ثروت
به پیرمردی گفتند : عشق چیست؟
گفت :عمر
به عاشقی گفتند : عشق چیست؟
چیزی نگفت آهی کشید و سخت گریست
به گل گفتم: عشق چیست؟
گفت : از من خوشبو تره
به پروانه گفتم: عشق چیست؟
گفت :از من زیبا تره
به شب گفتم عشق چیست؟
گفت: از من سوزنده تره
به عشق گفتم تو آخر چه هستی ؟؟؟
گفت : نگاهی بیش نیستم
پس عمری که بی تو میگذره مرگیست به نام زندگی
نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم.
نگاهم کرد دل به او بستم.
نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد
تا آخر عمر با تو خواهم ماند .
گفتم تو کیستی ؟
گفت غم
خیال می کردم غم نام عروسکی است که می توانم
با او بازی کنم .
اما حالا فهمیدم خود عروسکی بودم بازیچه ی دست
غم ....
آنقدر همونجا میمونن تا آب بشن و برن تو رود خونه تا به هم برسن .
تا حالا شده من دل تو را بشکنم ؟
من هم برای هزارمین بار به او دروغ گفتم :
نه !
هیچوقت ........
تا مبادا دلش بشکند !
پرودگارا
به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند !
عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند .
بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخورند
و محبت کنم به کسانی که محبت در حقم نکردند .
گاهی در انتهای خار های یک کاکتوس به غنچه ای می رسی
که ماه را بر لبانت می نشاند .
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
براي کشتن پروانه، او را له نکن! بالهايش را بچين، خاطرات پرواز او را خواهد کشت!!
صداي شکستن قلبم را نشنيدي چون غرورت بيداد ميکرد، اشک هايم را
نديدي چون محو تماشاي باران بود، ولي اميدوارم آنقدر در آينه مجذوب
نشده باشي که حداقل زشتي ديو خود خواهيت را ببيني، باشد که با
ديگران چنان نکني که با من کرد
